سفرنامه امامزاده (3)
وسایمان را که بستیم منتظر بقیه شدیم
منم وقت غنیمت شمردم و زنگ زدم آقایی
دلم وا شد
گفتم جاییت بسیار بسیار خالیست
کمی حرف زدیم و خلاصه حرف هایمان که تمامی نداشت
اما نمیشد بیشتر از این حرف بزنیم
خدافظی کردیمو
پیش بسوی مدرس بودیم
از خیابام مدرس که گذشتم
و رسیدیم به مدرس
اقایی زنگ زد کاملا متوجه بود که نمیتونم حرف بزنم و همش سر به سرم میذاشت
منم انگار نه انگار
حرف میزدم و خلاصه قط نمودیم
جایی برای ماشین پیدا نمودیم و پیاده شدیم
وراهی مدرس شدیم
رفتیم زیارت و سریع برگشتیم
و موزه و قسمت اداری چند جا دیگه رو هم نظاره نمودیم
اینم ی جمله بود که قاب گرفته بودن در موزه مدرس
خلاصه چندتایی عکس گرفتیمو برگشتیم
قرار بود ناهار امامزاده سید مرتضی بمونیم که بعلت شلوغ فراوان نشد بمونیم
اس از گندم عزیز رسید و بهش گفتم که ما رفتیم و حلالمون کن
لب و لوچه آویزون شدم چون فک میکردم دوباره میبینمش و خدافظی درست حسابی نکردیم
و راه برگشت گرفتیم و بسوی شهر خودمون
توی راه مرغ خریدیم و برای جوجه کردن داخل پیاز و ابلیمو خوابوندیم
هرجا میخواستیم وایستیم چون اب بود تعداد زیادی نشسته بودن و جای برای نشستن ما نبودش
ریوش همین جور بود
تا نزدیکای روستای چلپو ی جای سرد و خنک پیدا نمودیم و واستادیم
اینم جوجه اماده برای طبخ
اینم نمایی از کباب کردن جوجه ها
این بنده خدا دختر عموی بنده هستن بالای درخت سنجد رفتن
من نیستما
این دستای منه که سنجد تازه جمع کردم بماند که زیادی خورده بودم و جا برای ناهار نداشتم
خلاصه تو راه برگشت ی چندتا عکس گرفتیم
چهار تا ماشین بودیم
دوتا تاکسی و دوتا شخصی
دایی جان پدرم هم همراهمون بودن از خانم جدیدشون ی دختر دارن به نام مولود
گندم عزیز خیلی میگفتن نازه و خوشگله
بماند که اخر سفر از بغل من پایین نمیامد و هلاکم کرد
اینگونه عمه دوتا بچه و مادر ی دختر ناز شده بودم
*جای همه جالی دعا کردم همه رو
- ۹۲/۰۶/۲۵